خرید بک لینک

تمايزهاي بين مشاوره و روان درماني

كوشش هايي كه به منظور مجزا كردن مشاوره از روان درماني به عمل مي آيد در جهان مورد تأييد همگان قرار نگرفته است گروهي را عقيده بر آن است كه بايد دو اصطلاح مشاوره و روان درماني را به صورت مترادف مورد استفاده قرار داد و از فكر جدا سازي آنها احتراز جست.

صاحب نظران ديگر و مخصوصا كساني كه كارشان تربيت مشاوران دبيرستان است با اين طرز فكر موافق نبوده و معتقدند كه حتما بايد دو واژه مذكور را از هم جدا دانست . به عقيده اين گروه، حتي در صورت عدم تفاوت در ماهيت مشاوره و روان درماني، لازم است ميان آنها تفاوتي هرچند مصنوعي به وجود آورد. بر اساس استدلال اين دسته از صاحب نظران اگر مجزا كردن مشاوره از روان درماني امكان پذير نباشد، قطعا همه برنامه هاي مربوط به تربيت مشاور در سطح فوق ليسانس متوقف مانده و بيست هزار از كاركنان دبيرستانها كه به عنوان مشاور استخدام شده اند بيكار خواهند ماند، زيرا تنها عده معدودي از مردم به چشم روان-درمانگر به آنها نگاه خواهند كرد . بنابراين بايد در صدد پيدا كردن فرقي ميان مشاوره و روان درماني بر آمد، هر چند كه ممكن است حد فاصل اين دو نا محسوس و توافق درباره همه جزئيات آن غير ممكن باشد . “ هاهن ” از زمره كساني است كه مشكل جدا سازي مشاوره از روان درماني را مورد بررسي قرار داده و مي نويسد :

“ من بعضي از مشاوران و روان شناسان را مي شناسم كه به جهت تفاوتي كه ميان مشاوره و روان درماني پيدا كرده اند كاملا راضي بنظر مي رسند … شايد توافق هاي عمده آنها بر سر آن است كه :

مشاوره و روان درماني را نمي توان كاملا از هم جدا ساخت .

مشاوران كارهايي انجام مي دهند كه روان درمانگران آنها را وظيفه خود مي دانند.

روان درمانگران كارهايي انجام مي دهند كه مشاوران آنها را وظيفه خود مي دانند.

عليرغم مطالب فوق مشاوره و روان درماني با يكديگر فرق دارند .
مشكل بودن تميز مشاوره از روان درماني بوسيله نويسندگان ديگري چون “ انگليش ها ” نيز شناخته شده بود . آنها پس از تعريف مشاوره به رابطه آن با روان درماني اشاره كرده و مي نويسند : “ هر چند مشاوره براي كمك به مراجعان بهنجار مورد استفاده قرار مي گيرد، با اين همه به ميزان غير قابل تصوري با روان درماني درهم مي آميزد .”
پيش از اينكه سعي خود را مصروف پيدا كردن تفاوت ميان مشاوره و روان درماني سازيم احتمالا مفيد خواهد بود كه درنگ كرده و ابتدا خود روان درماني را تعريف كنيم . “ ولبرگ” روان درماني را نوعي درمان تعريف مي كند كه هدف آن معالجه مشكلاتي است كه طبيعت عاطفي دارند . در اين درمان شخصي تربيت يافته آگاهانه يك ارتباط حرفه اي با بيمار بر قرار مي سازد . هدف وي از ايجاد چنين ارتباطي بر طرف كردن ، تعديل كردن و يا كند ساختن نشانه ها و الگوهاي آشفته رفتار و كمك به رشد و نمو مثبت و تعالي بخشيدن شخصيت بيمار است . “آيزنك” در تعريف طنز آميزي كه از روان درماني نقل مي كند مي نويسد :“ روان درماني تكنيك بدون هويتي است كه براي درمان مشكلاتي نا معين به كار رفته و داراي نتايجي غير قابل پيشگويي است . براي چنين تكنيكي ما برنامه هاي تربيتي و آموزشي سختي را توصيه مي كنيم ” . آيزنك پس از آن ، تعريف جدي تري به عمل آورده و مي گويد كه روان درماني شامل عناصر زير است :

ارتباط طولاني ميان اشخاص

درگيري متخصص تربيت يافته

خود – ناخشنودي مراجع از نظر عاطفي و يا از جهت سازگاري ميان اشخاص

كاربرد روش هاي روان شناسي

فعاليتي مبتني بر يك نظريه درباره اختلالات رواني

هدف از ايجاد ارتباط بهبود بخشيدن خود-ناخشنودي مراجع است .
براي درك پاره اي از تفاوتهاي موجود ميان مشاوره و روان درماني، بهتر است هدف ها ، مراجعان ، متخصصان ، موقعيت ها و روش هاي خاص هر كدام را مورد مطالعه قرار دهيم . با اين همه ، هرگز نبايد انتظار تفاوت كاملا روشن ، رضايت بخش و قابل دفاعي را داشته باشيم . احتمالا بر حسب هر يك از عناصر فوق الذكر ( هدف ها، مراجعان، متخصصان ، موقعيت ها و روش ها)پيوستس از يك فعاليت تا فعاليت ديگر وجود دارد . درست مانند كمك هاي اوليه كه ممكن است نحوه عمل پزشكي را تحت تأثير قرار دهد، مشاوره نيز ممكن است نحوه عمل روان درماني را دگرگون سازد ولي ، هرگز كسي به اين فكر نمي افتد كه جراحي مغز و به كار بردن باند كمك هاي اوليه با هم فرقي ندارند . بطوري كه “ گولدمن ” مي نويسد “ بعضي اوقات نزديكي هاي غروب انسان واقعا نمي داند كه آيا وقت روشن كردن چراغ رسيده يا نه … ولي آيا اين اشكال در اخذ تصميم بدان معني است كه تفكيك شب و روز از هم ارزشي ندارد، …؟
اين نظريه پيوست از مشاوره به روان درماني توسط “ برامر” و “شوستروم” بخوبي تشريح شده است . بعقيده آنها دو فعاليت مذكور ممكن است با هم تداخل حاصل كنند ، اما بطور كلي مشاوره با واژه هايي از قبيل “ تربيتي ، كمكي، موقعيتي ، حل مسئله، آگاهي شعوري و تأكيد روي عادي ” مشخص مي شود .و واژه هايي همچون “ بازسازي، تأكيد روي عمق، تحليل تمركز روي ناخودآگاه و تأكيد روي مشكلات عصبي يا عاطفي ” نيز روان درماني را مشخص مي سازند .

“ پاترسون ” پس از بررسي كتب و مقالات مربوط به مشاوره خاطر نشان مي سازد كه انتهاي مشاوره اي پيوست مشاوره- روان درماني بوسيله واژه هايي همچون “ عادي، پيش گيري ، رشدي، نه چندان شديد، سطح در مقابل مجموع، واقعيت گرايي، مثبت بودن و آسان گرفتن “ مشخص مي شود . اين تأكيد روي تشخيص مشاوره از روان درماني بر اساس وضع آنها در پيوست هاي مختلف، چهارچوبه سودمندي را فراهم مي آورد كه به موجب آن مي توان تفاوت هاي ويژه مشاوره و روان درماني را بر اساس هدف ها، مراجعان، متخصصان، موقعيت ها و روش هاي هر كدام تعيين كرد .

1-هدف ها

چنين به نظر مي رسد كه در مطالعه هدف هاي مشاوره و روان درماني به گونه جداگانه، هدف مشاوره عبارتست از كمك به فرد تا مشكلاتي را كه در جريان رشد خود با آنها مواجه مي شود بهتر بتواند از ميان بر دارد . ن.جواني كه در مشكلات جنسي، استقلال عاطفي نسبت با والدين، آمادگي براي شغل و موضوعات مهمي از قبيل (كه با سن او و فرهنگ او مطلبقت دارند) كمك مي گيرد از مشاوره برخوردار مي شود . از طرف ديگر، شخص ميان سالي كه با همين مشكلات دست به گريبان است احتمالا طرف توجه روان درمانگران قرار خواهد گرفت . در يكي از گزارش هاي بخش 17 (بخش روان شناسي مشاوره) انجمن روان شناسي آمريكا چنين آمده است :

“ وقتي اين گفتگوها را به دقت بررسي كرده و كمك هايي را كه روان شناسان مشاوره براي جامعه انجام مي دهند (و يا مي توانند انجام دهند) در نظر مي گيريم مي توانيم هدف اصلي مشاوره را خلاصه كرده و بگوييم كه مشاوره توجه خود را به برنامه هايي معطوف مي دارد كه فرد براي ايفاي مؤثر نقش خويش در محيط اجتماعي بدانها احتياج دارد. بنابراين، بحث بر سر اين است كه اشخاص ياري شونده مريض، سالم، نابهنجار و يا بهنجار هستند واقعا بيمعني است . توجه مشاوره روي قابليتها، مهارتها، قدرتها و امكانات موجود براي رشد يسشتر متمركز است . مشكلات شخصيت تنها موقعي مورد مطالعه قرار مي گيرند كه در سر راه پيشرفت فرد موانعي ايجاد كنند ”.

“ هاهن ” و “ مكلين ” نيز درباره تفاوت هدفهاي مشاوره و روان درماني اظهار عقيده كرده اند. بنظر آنها مشاور بيشتر روي پيشگيري از انحراف هاي شگننده تأكيد مي كند، در صورتيكه درمانگران توجه اساسي خود را روي انحراف هاي موجود متمركز كرده و يشگيري آن انحراف ها را هدف ثانوي خويش محسوب مي دارد . به طور كلي ، به عقيده اين دو نفر هدف مشاوره پيشگيري بيماري هاي رواني و هدف روان درماني درمان آنها است.

وجه تمايز ديگري نيز بر اساس هدف هاي مشاوره و روان درماني ميان اين دو فعاليت قائل مي ش.ند : بدين معنا كه مشاوره را متوجه موضوعات مربوط به موقعيتهاي باريك دانشته و تغيير ارگانيزم را هدف روان درماني تلقي مي كنند(هدف از تغيير ارگانيزم آنست كه مراجع قدرت مواجه شدن با مشكلات كنوني و آينده را بدست آورد. ) به عبارت ديگر، گاهي در تعريف مشاوره و روان درماني گفته مي شود كه اولي بيشتر پيراموني و دومي اغلب مركزي است.

“ شا” معتقد است كه كمك هاي مربوط به خلاقيت، مورد توجه مشاوران بوده و معالجه بيماري هاي رواني هدف درمانگران را تشكيل مي دهد. به ديگر سخن، مشاوره آن اندازه كه در نشان دادن فرصتهاي منسب مؤثر است در امور مربوط به درمان و معالجه دخالت نمي كند.

“ مور“ امكان تميز مشاوره را از روان درماني بر اساس دو نوع اضطراب مي داند. به عقيده او مطالعه درباره اضطراب بهنجار وظيفه مشاوران و بررسي درباره اضطراب عصبي بر عهده روان درمانگران است.

به نظر “ تيلور” مشاوره عبارتست از جريان كمك به مراجع به منظور كسب مفهوم روشني از هويت خويش، اما روان درماني مي كوشد تا در شالوده رشد فرد دگرگوني به عمل آورد . وي در جاي ديگر مي گويد كه روان درماني متوجه دگرگوني شخصيت فرد است، ولي مشاوره مي كوشد تا از منبع موجود بهره برداري كند . روان درماني درباره تعارضات دروني اشخاص و مشاوره راجع به مشكلات افراد براي ايفاي هر چه بهتر نقش خويش مطالعه به عمل مي آورند .

بنا به عقيده “ ونس ” و “ ولسكي ” هدف مشترك بسياري از مشاوره ها و روان درماني ها عبارتست از كاهش دادن عدم تطابق رواني افراد . هنگامي كه اين عدم تطابق با مقدار قابل ملاحظه اي از روان شناسي مرضي همراه باشد مناسب تر آنست كه آن را جزو قلمرو روان درماني بدانيم ولي اگر اين عدم تطابق مبتني بر واقعيت باشد، كاهش آن به مهارتهاي مشاوره اي احتياج دارد ( مثل مراجعي كه هدفهاي وي مستلزم پرورش توانائيهاي است كه او فاقد آنها است .)معهذا نويسندگان مذكور معتقدند كه ابعاد عدم تطابق و روان شناسي مرضي با هم بستگي داشته و بنابراين همه روان شناساني كه خدمت درماني شخصي عرضه مي دارند هم به روان درماني و هم به كاهش عدم تطابق رواني اشتغال خواهند ورزيد.

عظيم ترين تلاش براي تميز مشاوره از روان درماني، توسط ” ولبرگ ” به عمل آمده است. براي حل مسائل موجود در اين زمينه وي سه راه حل پيشنهاد مي كند : حمايتي، بازپرورش بينشي، و باز سازنده بينشي . روان درماني حمايتي مي كوشد تا علائم و نشانه هاي مرضي را به حداقل رسانيده و بدينوسيله در فرد تعادل عاطفي به وجود آورد . در نتيجه كسب تعادل عاطفي، فرد خواهد توانست در حدود مرز رفتار عادي زندگي كند . مثالهائي چند از اين روش درماني عبارتند از راهنمائي مستقيم، درستكاري محيطي، بروني ساختن عايق و متقاعد ساختن، اين قبيل درمان ها و نيز ساير درمان هاي حمايتي را ممكن است مشاوران انجام دهند . به عقيده “ ولبرگ “ موارد مقتضي براي كاربرد اين روش درماني عبارتند از :

هنگامي كه “ خود “ توسط يك سلسله مشكلات موقتي احاطه مي شود.

هنگامي كه حتي روان درماني به علت ضعف شديد “ خود” سودمند واقع نمي شود.
“ ولبرگ” مي گويد روان درماني بينشي با هدف هاي نو پروري خويش مي كوشد تا نگرشهاي رفتاري فرد را تعديل كرده و آنها را به رفتارهاي سازنده تبديل سازد . بنابراين هدف اين نوع روان درماني آنست كه بينش فرد را افزايش دهد بحدي كه فرآيندهاي وجدان خودآگاه رفتار فرد و يا هدف هاي او را تغيير دهند . “ ولبرگ “ مشاوره و مدد كاري اجتماعي را جزئ لا ينفك اين روان درماني مي داند. بطوريكه استنباط مي شود اين نوع درمان راه علاج مشكلات خفيف و با مشكلات موجود در زمينه هاي مشخص و محدودي را نشان مي دهد.
بالاخره “ ولبرگ ” دراره روان درماني بينشي كه هدف هاي بازسازنده دارد قلمفرسائي مي كند . بنظر وي هدف اين روان درماني بازسازي است. براي اين منظور متخصص در جهت آگاهي از تعارض هاي ناخودآگاه فرد كار مي كند و اميدوار است تا در ساختمان منش مراجع دگرگوني هاي گسترده اي به وجود آورد . تعيين وجوه تمايز بين اين سه شيوه درمان امري مهم و ضروري است، زيرا در غير اين صورت ممكن است روان درماني حمايتي و روان درماني بازپرور بينشي با روان درماني بازسازنده بينشي اشتباه شوند. روان درماني بازسازنده مخصوصا به صورت تحليل رواني در مورد كساني بكبار مي رود كه نوروزهاي شديدي مبتلا هستندكه درمان آن مستلزم صرف وقت و هزينه گزاف مي باشد . ضمنا اين اشخاص علاوه بر برخورداري از هوشي نسبتا سرشار، نه چندان جوان هستند كه “ عاقلانه “ رفتار كنند و نه چندان مسن كه انعطاف پذير باشند . آثار استفاده سوء از اين درمان مشتمل است بر : پيدايش علائم مرضي شديدي كه نياز به توجه فوري دارند، پسيكوز، موقعيت هاي غير قابل علاج زندگي كه موجب بيداري دفاع هاي عصبي مي شوند. اگر ما فرقي را كه “ ولبرگ ” ميان سه نوع درمان قائل شده است بپذيريم. در آنصورت نيل به هدف هاي بازپروري وظيفه مشاوران خواهد بود. با اينهمه در بعضي موارد روان درمانگران هدف هاي كمكي و يا بازپروري را وجهه همت خويش قرار داده و مشاور نيز خود را ناگزير از انجام دادن روان درماني بازسازنده مي بيند.

بطور خلاصه، معمولا نيل به هدف هاي روان درماني مستلزم ايجاد دگرگوني اساسي در ساختمان منش است. ولي هدف هاي مشاوره نا گزير محدود تر بوده، متوجه كمك به رشد فرد است، به وضع فعلي مي پردازد و بالاخره علاقمند است به فرد كمك كند تا او براي ايفاي نقشهاي راستيني كه در زندگي به عهده دارد با لياقت بيشتري گام بردارد.

2-مراجعان

كششهايي به عمل آمده است تا تميز مشاوره از روان درماني بر اساس نوع خدماتي كه هر يك براي مراجعان خود انجام مي دهند صورت گيرد. پيش از اين گفته شد كه مشاوران با مردم بهنجار و درمانگران با افراد نوروتيك و پسيكوتيك سرو كار دارند. منطقي ترين تشريح موجود در اين زمينه بوسيله “ هاهن ” و “ مكلين “ به عمل آمده است . بنا به عقيده آنها مردم عادي يا بهنجار اكثريت مراجعان مشاوران و افراد غير عادي يا نا بهنجار اكثريت مراجعان روان درماني را تشكيل مي دهند . مشاوران تنها در موتقع اضطراري و يا به عنوان رايزني با ساير متخصصان به مطالعه افراد نوروتيك مي پردازند، در حاليكه نوروتيك ها مراجعان معمولي درمانگران به شمار مي روند. از طرفي روان پريش مي تواند تنها در موارد اضطراري توسط يك مشاور مصاحبه شود و يا در اين مورد مشاور طرف مشورت قرار گيرد و حال آن كه درمان او بايد احتمالا توسط درمانگري كه از همكاري يك پزشك برخوردار است، صورت گيرد .

اين قبيل فرق گذاري هاي ميان مشاوره و روان درماني كه زماني بطور گسترده مورد قبول واقع شده بود، اكنون مورد حمله قرار گرفته شده است . “ تيلور ” هرگونه تمايزي را بين مشاوره و روان درماني كه مبتني بر نوع مراجعان ياشد مخصوصا مطرود مي شناسد. ديگران نيز در اين زمينه شكوه سر داده و مي گويند هر چند تميز افراد بهنجار از نوروتيك ها آسان است ولي در اين مورد، احتمالا هنگام عمل با مشكلات مواجه خواهيم شد . با همه اين تفاصيل عده زيادي معتقدند كه بهترين راه تميز مشاوره از روان درماني آن است كه علي الاصول مشاوران را عبارت از اشخاصي بدانيم كه براي كار كردن با افراد عادي تربيت شده اند و درمانگران علي القاعده براي پرداختن به مردم آشفته حال .

متخصصان :
تمايز بين مشاوره وروان درماني مستلزم بررسي پاره اي موضوعات درباره متخصص اين رشته ها نيز مي شود . “ بلك ” مي گويد : “ امروز قسمت اعظم روان درماني ها به دست كساني انجام مي شود كه حتي درمانگر خوانده نمي شوند ” . گزارش انجمن روان شناسي آمريكا (1961) تحت عنوان مقام فعلي روان شناسي مشاوره حاكي از اين واقعيت است كه بين عضويت در بخش 17 اين انجمن ( ر.ان شناسي مشاوره) . يخش 12 آن ( روان شناسي باليني) همپوشي زيادي وجود دارد. در سال 1975 قريب 25% اعضاي بخش 17 به بخش 12 نيز متعلق بوده اند . معهذا شواهد نشان مي دهد كه اين مطابقت در ميان اعضاي جديد كمتر به چشم مي خورد.
بايد به خاطر داشت كه هرچند بر اساس اين گزارش نحوه تربيت و هويت حرفه اي روان شناسي درمانگر و روان شناسي مشاوره، خيلي شبيه يكديگر است ولي ما در اينجا تنها از مشاوراني صحبت مي كنيم كه در حد عالي تربيت يافته اند . تخمين زده مي شود كه 10000 نفر مشاور به گونه تمام وقت و شايد هم10000 نفر ديگر به گونه پاره وقت در مدارس آمريكا بكار مشغول مي باشند. متوسط تربيت تخصصي براي اين مشاوران احتمالا كمتر از ميزان آموزشي است كه در دوره فوق ليسانس رشته هاي مساوره و راهنمائي در دانشكده هاي علوم تربيتي به آنها داده مي شود . اغلب مشاوره ها توسط كساني انجام مي شود كه تربيت حرفه اي آنها بطور قابل ملاحظه اي از درمانگران كمتر است. با وجود اين لازم است اذعان كنيم كه پاره اي روان درماني ها نيز توسط كساني انجام مي شود كه تربيت حرفه اي نا چيزي داشته اند.

شايد بتوان گفت كه مشاوران و روان درمانگراني كه خوب تربيت شده اند به سختي از يكديگر قابل تمايزند . هر دو گروه آموزش هاي اساسي درباره نظريه هاي شخصيت، فنون مصاحبه، و روش هاي تحقيق ديده، از علوم زيستي و فيزيكي، جامعه شناسي، رياضيات، و سازمان هاي اجتماعي اطلاعات وسيعي داشته اند . هر دو گروه مدت دو سال و يا بيشتر دوره رسمي كارورزي را گذرانيده و براي دريافت درجه دكتري آمادگي دارند. معهذا، براي كسي كه مايل است تخصص روان درماني پيدا كند شايسته است كه فوق ليسانس در مددكاري اجتماعي و يا روان شناسي باليني داشته باشد، در حالي كهداوطلب مشاوره مي تواند تقريبا با هر نوع زمينه قبلي، اما بطور كلي با داشتن سوابق آموزشي و داشتن چند درس در راهنمائي، متخصص مشاوره شود . پاره اي نيز فوق ليسانس در مشاوره دارند، اما اكثر داوطلبان حتي اين اندازه آمادگي را نخواهند داشت. بنابراين، تفاوتهاي موجود ميان متخصصان فوق الذكر ممكن است زياد يا كم باشد . اين تفاوت ها احتمال دارد كه گاهي اوقات درست باشد ولي، محققا هميشه اينطور نيست كه يك ناظر خارجي قادر باشد با نگاه كردن به كار متخصص بگويد كه در آن هنگام مشاوره در حال وقوع است و يا روان درماني.

“ تامسون “ و “ سوپر ” نتيجه مذاكرات كنفرانس مهمي را كه اخيرا براي تربيت روان شناسان مشاوره برپا شده بود ذكر كرده و خاطر نشان مي سازند كه گروههاي آموزشي روان شناسي يا علوم تربيتي هر دو مي توانند عهده دار تربيت مشاور و روان درمانگر بشوند و درجاتي در اين دو تخصص به فارق التحصيلان خود اعطا نمايند .

4-موقعيت ها :

براي تميز مشاوره از روان درماني بر حسب مكانهائي كه اين اعمال در آنها انجام مي گيرند نيز اقدامات جندي به عمل آمده است . وچنين مشاهده مي شود كه درمانگران غالبا در موقعيت هاي بيمارستاني و يا به گونه خصوصي بكار مي پردازند و مشاوران اكثرا در موقعيت هاي تربيتي نقش خويش را ايفا مي كنند . هر چند اين موضوع تا اندازه اي صحت دارد با وجود اين، به آن به عنوان يك سيماي ممتاز آنطور كه در گذشته رواج داشت فعلا اهميت داده نمي شود . زيرا تنها محل كار نمي تواند مشاوران و درمانگران را از يكديگر جدا كند . كما اينكه سازمان نظاميان مستمري بگير آمريكا مشاوراني استخدام مي كند تا در بيمارستانهاي وابسته به اين سازمان با معلولين جنگي مشاوره شغلي به عمل آورند . از طرف ديگر مدارس ودانشكده ها نيز به استخدام روان شناسان باليني و متخصصاني كه گرايش درماني دارند مبادرت مي ورزند . بنابراين، هرچند كه مشاوران اكثرا در مؤسسات آموزشي و روان درماني در موقعيت هاي پزشكي مورد استفاده قرار مي گيرند، معذلك تنها با توجه كردن به محل كار نمي توان تعيين كرد كه كدام يك از دو فعاليت مشاوره و روان درماني در حال وقوع است .

5-روش ها

هنگامي كه مشاوره و روان درماني بر اساس تفاوت روش هاي آنها مورد بررسي قرار داده و مي خواهيم وجوه تمايز آن دو را بيان كنيم . با اندرز “ پاترسون ” مواجه مي شويم كه گفت هيچگونه تفاوتي ميان روش هاي مشاوره و روان درماني وجود ندارد البته اين اعتقاد عمومي اغلب مشاوران طرفدار روش خود درماني مراجع است . مسلما وجه اشتراك روش ها مهم و عظيم است . هنگامي كه قواعد كلي و اساسي روش روان درماني و مشاوره را بصورت فهرست در مي آوريم، ملاحظه مي كنيم كه اين دو فهرست،در بسياري از موارد با يكديگر مطابقت و وجه اشتراك دارند . “ بلك ” معتقد است كه كليه روان درمانگران در روش خود تكنيك هاي عمومي را كه مورد توافق همگان است بكار مي برند :

برقراري ارتباط ميان بيمار و درمانگر

پذيرش و درك ارزش انساني فرد ( هرچند كه مانند تئوري راجرز منكر هر نوع ارزشيلبي احتمالي از رفتار انساني نيستند).

ارتباط حمايتي روان درماني نسبت به بيمار

مقام و اهميت ضمني و صريح درمانگر

اعمال كنترل روي روابط و محدود ساختن آنها
اين قوائد كلي روان درماني مي توانند بطور يكسان در مشاوره نيز اعمال شوند. مشاوره نيز مانند روان درماني مستلزم توافق، پذيرش، قدر، كنترل و محدود كردن است.
“ تيلور ” آنچه را كه در هر ارتباط مشاوره اي اساسي مي شناسد به صورت فهرستي در آورده است كه موارد آن بهمانگونه، قابل اعمال در روان درماني مي باشد، مانند :

علاقه مشاور نسبت به مراجع

اعتماد مراجع نسبت به مشاور

محدوديت هاي ارتباطي بين مشاور و مراجع

استفاده از اطلاعات به عنوان منبع در موارد مقتضي

تشكيل ارتباطي كه هدف آن تسهيل رشد مراجع است.
بطور كلي، بعقيده “ بلك ” و “ تيلور” روش هاي روان درماني و مشاوره گوناگون مي باشند و گاهي اوقات تفاوتهاي چند روش روان درماني بيش از تفاوتهاي موجود ميان روان درماني و مشاوره است و بهمين نسبت تفاوت هاي موجود ميان چند روش مشاوره بيش از تفاوت هاي ميان مشاوره و روان درماني است .
“ ولبرگ ” معتقد است كه توجه به سطح وجدان خود آگاه از ويژگيهاي مشاور و توجه به سطح وجدان از ويژگي هاي روان درماني است. به اعتقاد وي وجوه تمايز ديگري نيز ميان مشاوره و درمان وجود دارد كه عبارتند از :

مشاوره معمولا زمان كمتري نسبت به روان درماني لازم دارد.

جلسات مشاوره كمتر نياز دارد كه بطور مكرر تشكيل شوند.

مشاوره به تاريخ مورد كمتر و به معاينه رواني او بيشتر توجه دارد.

رايزني بيشتر و انتقال كمتر از ويژگيهاي مشاوره است.

يك درمانگر بيشتر آمادگي دارد ارزيابي و تشخيص فردي خود را اغلب ضمن مصاحبه باليني انجام دهد، در حالي كه مشاور احتمالا در اكثر موارد از ابزارهاي روان سنجي استفاده مي كند.
“ بوردين” در بحث از روش هاي مشاوره و روان درماني معتقد است كه بايد تميز بين اين دو اصولا از لحاظ كمي باشد و نه از لحاظ كيفي. ( او مي گويد هم مشاوره و هم روان درماني بايد پس از انجام يا معاينه پزشكي انجام شوند .)
مشاوره كمتر به موضوعات عاطفي حاد مي پردازد و عموما بيشتر از روان درمانيگرايش مثبت دارد. مشاوره بيش از روان درماني به شناخت مي پردازد و روان درماني بيش از مشاوره به سيماهاي كرداري توجه دارد. “ بوردين ” كه در رفع مشكل تعريف مشاوره و روان درماني سهم عمده اي دارد درباره ابهام سه به بحث پرداخته و معتقد است كه تعاريف مربوط به اين دو مفهوم مي توانند از جهت موضوع مورد مطالعه، ارتباط بين مشاور و مراجعان و هدف هاي مشاوره مبهم باشند. به همان اندازه كه مشاور در مشاوره خود به جانب يك شالوده مبهم تر پيش مي رود به همان اندازه او به روان درماني نزديك تر مي شود . ابهام موجب نگراني است و شدت نگراني به ارتباط درماني بيشتري منجر مييشود. بنابراين، روش مشاوره خواهان كاهش دادن ابهام و روش روان درماني براي افزايش دادن آن است .

براي خلاصه كردن پاره اي از تفاوت هاي موجود بين مشاوره و روان درماني مي توان گفت كه مشاوره داراي ويژگي هاي زير است :

مدت معالجه كوتاه

ملاقات هاي نا مكرر

استفاده بيشتر از معاينه هاب رواني

توجه بيشتر به مشكلات روزانه و كنوني مراجع

تمركز بيشتر روي فعاليت هاي وجدان خود آگاه مراجع

رايزني بيشتر

توجه كمتر به انتقال

تأكيد بيشتر روي وضعيت واقعي

شناخت بيشتر و شدت عاطفي كمتر
10-روشني بيشتر و ابهام كمتر


برچسب: نویسنده: هستی زارعی‌پور تاريخ: چهارشنبه 17 آبان 1396 ساعت: 15:56

صفحه بندی